X
تبلیغات
رایتل

مفسر


چقدر سرنوشت می تونه تلخ باشه

من از روز اول ازدواج احساس بدبختی می کردم ولی دیگه به شرایط بد خودم عادت کرده بودم  ولی      الان با فهمیدن اینکه طرفم از اول مشکل اخلاقی داشته و با این وجود اومده با من ازدواج کرده حالم از بد گذشته

دردناکش اینه که قانون هیچ حمایتی از من نمی کنه و اصولا مشکل اخلاقی رو نمیشه ثابت کرد و اون طور که وکیل به من گفت اصلا مجازات هم نداره  فقط به عنوان دلیل طلاق میشه ازش استفاده کرد

بقیه هم به من میگن که طلاق بگیر ولی من به این فکر میکنم که با طلاق مشکلم حل نمیشه احساس بدبخت بودن و ناکامی رو با چی میشه حل کرد؟

با طلاق گرفتن مجبورم که هر جور شده کار پیدا کنم و با شرایط فعلی معلومه چه جور شغل هایی رو باید بپذیرم

بعد 7 سال هم باید دخترم رو به همچین ادمی بدم که معلومه چه سرنوشتی پیدا می کنه پس برای اینکه با دخترم بمونم مجبورم به این زندگی ادامه بدم بهتره بگم به این مردگی 


چقدر یه ادم می تونه بدبخت باشه؟

درد اینجاست که همه ادمایی که این طرف رو می بینن خیلی دوستش دارن و همیشه به من میگن چقدر شوهر خوبی داری و من باید در حالی که تو دلم اتیش گرفته لبخند بزنم که یعنی بله همین طوره که شما میگید

نمی دونن این اژدهای هفت سر چند تا رو داره و هزار تا تصویر مختلف می تونه از خودش نشون بده


تلخی قصه اینجاست که همیشه فکر می کردم حتما ازدواج موفقی خواهم داشت و با خصلت هایی که من دارم با هر مردی ازدواج کنم شوهرم منو می پرسته غافل از اینکه یه موجودی سر راهم قرار می گیره که اصلا مرد نیست و به هیچ کدوم از چیزایی که یه مرد علاقه داره تمایلی نشون نمی ده

چقدر من غمگینم

هر روز به این فکر می کنم که این حق من نبود و لیاقت من داشتن همچین زندگی نبود ولی حالا به خاطر دخترم   به خاطر اینکه توی یه خونه بزرگ بشه و نیازهای اولیه اش براورده بشه چاره ای به جز پذیرفتن این سرنوشت تلخ ندارم

قبل ها همیشه دیگران رو به خاطر سست بودن و بی ارادگی ملامت می کردم اما نمی دونستم که بعضی چیزا اتفاق میفته و یه ادم بااراده رو زمین گیر میکنه 

اعتقاداتم هیچ کمکی به من نمی کنه و همین طور داره هر روز کمرنگ تر و بی معنی تر میشه و حالا می فهمم چرا ادما کفر میگن  چون انتظاراتی که از خدا داشتن براورده نشده

من وقتی داشتم می رفتم عقد کنم به خدا گفتم خدایا من نمی دونم چه اتفاقی میوفته ولی اگه می دونی خوشبخت نمی شم به همش بزن خیلی موارد بوده که من دوست داشتم جور شه ولی تو نذاشتی حالا اینک اگه خوب نیست نذار بشه ولی خدا وایساد و نگاه کرد  یک سال بعد گفتم خوبه اگه مشکل برای بچه دار شدن داشته باشم یه بهونه خوب برای طلاق دارم و به همه می گم من نازا هستم و خلاص اما بدون مشکل بچه دار شدم و الان باید به حال بچه ام که توی همچین خونه ای به دنیا اومده گریه کنم  با داشتن پدری که مایه ننگه

من توی مشهد حرم امام رضا عقد کردم تا خوشبختی ام رو امام رضا ضمانت کنه تا شاهد عقدم باشه اما چی شد؟ هیچی از داشتن یه زندگی معمولی برای همیشه محروم شدم    ارزو داشتم مثل هر زن دیگه ای مورد مهر و احترام باشم و بچه های خوبی رو بزرگ کنم نظر و سلیقه ام مهم باشه  و یه زندگی خیلی معمولی و ساده داشته باشم

شاید ارزو ام از بس کوچیک و ساده بود امکان تحقق پیدا نکرد

نمی خوام از خدا و اهل بیت شکایت کنم می خوام قبول کنم که این مجازات گناه های کل زندگیمه ولی مجازات به نظرم خیلی بزرگ تر میاد و راه رو برای هرچی توبه است می بنده با شرایط روحی که من دارم هیچ حس دعا و معنوی ندارم  مثل یک مرده متحرک به همه چیز نگاه می کنم و هیچ اثری از حیات تو وجودم نمونده

فقط زنده ام تا دخترم رو بزرگ کنم 

این منصفانه نبود 



هفته پیش مدیر مدرسه راهنمایی ما فارغ التحصیل های مدرسه اش رو بعد 18 سال برای نهار توی یه تالار دعوت کرد من نتونستم برم ولی عکس هاش رو دیدم و حظ بردم 

اون موقع مدرسه ما بچه ها رو مجبور به پوشیدن چادر می کرد کاری که همیشه با واکنش بچه ها روبه رو می شد   باید بگم این کار همیشه از نظر من غلط بوده و هست 

معلم هامون هم واقعا ادمای مذهبی و معتقدی بودن

حالا به خودم می گفتم اگه به جای این کادر اجرایی بودم و بعد 18 سال دست پرورده هامو می دیدم خوشحال می شدم یا مایوس

حتی یک نفر هم به اون ارزش هایی که در مدرسه ما رایج بود پایبند نیست 

اعتقاد به اصل خدا تو هواست حجاب و این چیزا پیشکش

چقدر تلخه که شنیدم یکی از بچه ها توی این جمع ها حاظر نمیشه چون به یه ادم هرزه تبدیل شده    یه دختر فوق العاده بااستعداد  حیف


شاگرد اول کلاسمون هم رفته امریکا پی اچ دی گرفته توی یه گروه رقص هم فعالیت داره  عکساش تو اینترنت موجوده


یه چیزی رو خوب فهمیدم سیستم اموزشی ما ثمره ای به جز پروروندن یه عده ادم بی اعتقاد به همه ارزش ها و ارمان ها نداره


دخترم داره روز به روز بزرگ تر میشه و مشاهده این همه تغییر جلوی چشمام فوق العاده جذابه درست مثل یه معجزه است 

من هیچ کاری رو بهش یاد نمی دم 

خودش یاد گرفت غلت بزنه 

چهار دست و پا بره  

بلند بشه و با استفاده از مبل و دیوار راه بره 

معنی شوخی و بازی رو بفهمه  

وقتی به چیزی دست می زنه منو نگاه می کنه تا واکنش منو بسنجه 

وقتی صداش می کنم برگرده نگاهم کنه

و...

همه اش براساس یه برنامه از پیش تعیین شده خودکار 

و این یعنی فطرت

و ما وقتی بزرگ میشیم چقدر با همین فطرت فاصله میگیریم 

چقدر این فاصله گرفتن عجیبه   

یعنی دور شدن از برنامه ای که خدا برات طراحی کرده و جایگزین کردن با برنامه ای که ابلیس برات چیده

چه انتخاب عاقلانه ای!!!!


سپاس خدای را...



ابوحمزه ثمالی دعایی را از امام سجاد علیه السلام نقل کرده که امام زین العابدین علیه السلام هر شب ماه رمضان آن را تلاوت می‌فرموده اند:

سپاس خدایی را سزاست که تا صدایش می‌کنم پاسخم میگوید اگرچه وقتی او مرا صدا می‌کند،من کاهلی می‌کنم

سپاس خدایی را سزاست که هرچه ازاو می‌طلبم عطا می‌کند اگرچه وقتی او درخواستی می‌کند من بخل می‌ورزم 

سپاس خدایی را سزاست که هروقت بخواهم می توانم صدایش کنم و هرگاه در پی خلوتی با او باشم بی هیچ واسطه ای می توانم داشته باشم و او همیشه برآورنده خواسته های من است

سپاس خدایی را سزاست که غیر از اورا نمی خوانم و اگر بخوانم هم پاسخی نمی شنوم

سپاس خدایی را سزاست که به غیر از او دل نمی بندم و اگر ببندم هم دلم را می شکند و پشتم را خالی می کند

سپاس خدایی را سزاست که به او تکیه می کنم و او گرامی ام می دارد و دست نوازش بر سرم می کشد و به مردم تکیه نمی کنم که اگر کنم خوارم می کنند و تنهایم می گذارند

سپاس خدایی را سزاست که از من بی نیاز است اما با من دوستی می کند و به من محبت می ورزد

سپاس خدایی را سزاست که با من بردباری میکند انگار که من هیچ گناهی نکرده ام

به گونه ای در من می نگرد انگار که هیچ خطایی از من سر نزده است

با من طوری رفتار می کند انگار که هیچ لغزشی نداشته ام.

این خدا! این خدای من است...!

به راستی ستایش برانگیز است

به حقیقت دوست داشتنی است

و به واقع سجده کردنی


وقتی به یه آدم میگن صبر کن   همه این روزها می گذره  شاید براش درک و پذیرش این جمله خیلی سخت باشه ولی حقیقت اینه که صبر خیلی چیزا رو عوض می کنه


من می تونستم همون اول طلاق بگیرم

می تونستم مهریه و نفقه ام رو اجرا بذارم 

می تونستم همه جا و پیش فامیل شوهرم مشکلاتم رو بیان کنم و پای بقیه رو به زندگی ام باز کنم

می تونستم واکنش های عصبی بدی جلوی دیگران بروز بدم


ولی 


صبر کردم

بدون امید به اینده صبر کردم


الان یه دختر نازنین دارم که کل زندگی ام عوض کرده

دیگه رویاهای از دست رفته ام جلوی چشمام رژه نمیره

حالا کلی رویای قشنگ دارم 

الان یه لذت بزرگ دارم که قابل بیان نیست

من یه مادرم

و با هر لبخند دخترم مالک کل کائنات میشم


اینو برای همه کسایی که مثل من هستند و برای دخترم می نویسم 

 تو توی هر وضعیتی که هستی فقط لحظه حال رو می بینی و نمی دونی که خدا چی برات رقم زده


خدایا شکرت از ته قلب


اقا محسن برای من پیغام گذاشته پرسیده این موارد واقعیه یا فقط خواستی طنز بنویسی؟


اره عزیز دل


معلومه که واقعیه


فکر کردی زندگی کردن با یه مرد لر به همین راحتیه؟


تازه اگر بهش بگم تو این چیزا رو به من گفتی اصلا زیر بار نمی ره  می گه من اصلا همچین حرفی نزدم


ولی خوشحالم که حداقل یه مرد پیدا می شه که می فهمه گفتن این چیزا زشت و غیرمعموله


و این نوید رو می ده که حداقل یه زن خوشبخت پیدا خواهد شد


یکی از ارزوهام اینه که پسری داشته باشم که بهش یاد بدم مثل یه انسان واقعی با همسرش رفتار کنه


امیدوارم موفق بشم


گفته های جذاب شوهرم 4


شوهر به من میگه مامانم گفته یه تخم مرغ برای زنت  بشکون چون حتما چشم خورده که انقدر مریض میشه اما من جواب دادم که کی میاد زن من رو چشم بزنه

انقدر زن بهتر و خوشگل تر از زن من هست.


تنها کاری که کردم سکوت بود...

گفته های جذاب شوهرم 3


مریض شده بودم تنهایی رفتم دکتر بهش زنگ زدم که بیا دنبالم  میگه من کار دارم خودت برو  چقدر خرجت شده؟ میگم 45 تومن میگه خسته نباشی


یک کلام از من نپرسیده حالت چطوره؟

بهش گفتم من حالم خوب نیست نمی تونم شام درست کنم

گفته باشه

ساعت 10 شب برگشته میگه پاشو این اداها چیه؟ پس شامت کو؟
پس من چی بخورم؟

شاخ در اوردم که  واقعا معنی مریض شدن و حال بد رو می فهمه یا نه ؟؟؟!!!

گفته های جذاب شوهرم 2


به من گفته موهات رو بلند کن. بعد چندین ماه به من میگه برو موهات رو از ته بزن. موی بلند به کسی میاد که موهاش پرپشت باشه مثل خواهرزاده ام

اما موهای تو کم پشته !!!!  کوتاه کنی بهتره.

گفته های جذاب شوهرم


شوهر محترم همیشه ما رو مورد عنایت خودش قرار داده و میده و با استفاده از کلمات بسیار روح بخش میل به زندگی رو تو وجود من افزایش میده

مثلا

موهام رو برای اولین بار مش کردم از در اومده تو میگه 10 سال پیر شدی

چرا مثل خواهرم موهات رو یک رنگ نکردی؟ چرا موهات چند رنگ شده؟


فردا اولین سالگرد ازدواج منه


به همین مناسبت خواهر شوهرهای عزیزم به من زنگ زدن و پیام دادن که این واقعه مهم رو بهم تبریک بگن غافل از اینکه این مسئله نه تنها من رو خوشحال نکرد بلکه تمام خاطرات تلخ رو یکبار دیگه برام زنده کرد 


هرچند تقریبا هر روز خودم این وقایع رو مرور میکنم  ولی اینکه مجبورم جلوی دیگران خودم رو خوشحال و شاد نشون بدم، بیشتر عذابم می ده.


مطمئنا این یک سال تلخ ترین و سخت ترین سال زندگی ام بود. توی این یک سال به اندازه کل 29 سال قبلش اشک ریختم، خشمگین شدم، بیمار شدم، مورد توهین و تحقیر و زخم زبون قرار گرفتم و به اندازه 10 سال پیر شدم.


الان هر وقت با یه جوون مجرد رو به رو می شم، تو دلم می گم

صبر کن ازدواج کنی   می فهمی که تا الان چقدر توی اوهام زندگی می کردی


بدتر از همه اینکه جناب اقای شوهر هم تحت تاثیر خواهرهاش این واقعه مهم رو به من تبریک گفت که دلم می خواست می تونستم خفه اش کنم

چون اگه هر کس ندونه  اون که خوب از همه چیز خبر داره و می دونه که این یک سال چقدر بد گذشته

خودش بارها ابراز ندامت کرده و گفته که چقدر از ازدواج کردن پشیمونه


یادش رفته که بهمن ماه گذشته وقتی بهش گفتم امروز سالگرد ازدواج خواهرمه  گفت: این کار ها مال بچه قرتی ها است. یعنی که چی حالا بعد سی سال سالگرد ازدواج رو جشن گرفتن


منم گفتم خیالت راحت ما هیچ وقت سالگرد ازدواجمون رو جشن نمیگیریم  چون هیچ کس توی سالگرد بدبخت شدنش شادی نمیکنه.


حالا همون آدم این روز مهم رو پیشاپیش به من تبریک گفته .


دقیقا حال روز عقد برادر شوهرم رو دارم  اون روز هم ناراحت بودم چون یاد روزهای عقد خودم افتادم که چقدر ساده انگارانه به زندگی و ازدواج فکر می کردم و تصورم این بود که زندگی خوبی خواهم داشت.  تداعی همه اون روزها و تجربیات تلخ بعدی اش حالمو به هم می زد.

جاری بیچاره ام روز عقدش کلی شاد بود

الان یه ذره دو زاری اش افتاده که دنیا چه خبره

اینکه اوهام دختروونه که تا قبل از این داشت  چقدر کودکانه بود.


مسخره تر از این دیدن دخترهای اطرافمه که مهم ترین مشکل زندگی شون اینه که ازدواج نکردن و به خاطر این مسئله ناراحتن و دچار افسردگی شدن


کلا همه تو این دنیا سر کارن

هر کسی ارزوی چیزی رو داره که نداره و فکر می کنه خیلی مهمه     بعد که به دستش اورد تازه می فهمه که چقدر پوچ و توخالی بوده.


من هم فکر می کردم که عروس شدن چه واقعه جذاب و فوق العاده ای می تونه باشه

روز عروسی ام هم شاد و سر حال بودم اما وقتی شوهرم منو برد گذاشت خونه خواهر شوهرم و خودش به همراه خانواده اش رفتن پیش مهمون ها و حسابی خوش گذروندن و ساعت 11 شب منو بردن تو مهمونی و به فاصله چشم بر هم زدنی همه مهمون ها خداحافظی کردن و رفتن، من تازه فهمیدم که تنها عروس دنیا هستم که تو عروسی خودش حضور نداشت


و هیچ وقت این رو نمی تونم فراموش کنم

حالا بعد اون افتضاح همه شون به من تبریک می گن

بیشتر شبیه یه دهن کجیه


این فقط از یه عده ملایری لر ممکن بود بربیاد.


برای خودم متاسفم که انقدر ابلهانه ازدواج کردم

با مردی که قلب نداره معنی ازدواج،  محبت کردن و مسئولیت پذیری رو درک نمی کنه


چند تا مرد سراغ دارین که خرج کلاس زبان برادرش رو بده   ولی به زنش نفقه پرداخت نکنه؟؟؟؟


چند تا مرد سراغ دارین که وقتی زنش مریض می شه حاضر نباشه اون رو بیمارستان ببره و کلی هم توهین کنه ولی مرتب عموش رو از این مطب به اون مطب بچرخونه؟؟؟؟؟


چند تا مرد سراغ دارین که حاضر نباشه زنش رو برای تفریح بیرون ببره   به زنش بگه من تو رو نمی رسونم مگه من اژانس تو ام ؟ ولی همیشه دنبال این باشه که با خانواده اش و خواهر و خواهرزاده هاش بره بیرون و تفریح کنه؟؟؟؟


حتما این به ذهن می رسه که زن این مرد مشکلی داره که مرد دوست داره وقتش رو با دیگران سپری کنه  ولی این یه دروغ محضه


چون از همون اولین روز عقدمون این مشکل وجود داشت.


دیگه خیلی هم مهم نیست چون الان وقتی شوهرم خوش اخلاق میشه من ازش بدم میاد


الان این منم که دوست دارم وقتم رو با هرکسی بگذرونم جز با اون.


ولی واقعا مسخره است که با وجود همه اون روزهای بد زنگ می زنه و میگه عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک!!!!!!!



واقعا از این همه رشادت که شما به خرج می دید همه ما شرمنده شدیم

خیلی شجاعت می خواد که بچه های زیر ده سال رو بکشید و بعدش هم بیمارستان رو گلوله بارون کنید

دست مریزاد

خب البته که حق با شماست مسلما بچه های کوچیک دشمنای خطرناکی هستن


راستی همون روز تو بیمارستان غزه یه نوزاد به دنیا اومد

نکنه مثل ماجرای حضرت موسی پیشگو ها گفتن همون کسیه که قراره حکومت شما رو از بین ببره


بپایید یه وقت شما رو نخوره

 

توی روزهای آخر جام جهانی یه نعمت تازه کشف کردم که براش خدا رو شکر کردم


خدایا شکرت که من برزیلی نیستم

کشورم با وجود اون همه فقر کلی خرج کنه و بعد یکی باید ما رو به فضاحت بکشونه


خدایا ما به همین ملیت راضی ایم





امروز 30 ساله شدم

خدا رو شکر که سی سالگی رو هم تجربه کردیم

هیچ فرقی با بقیه تولدهام نداشت هنوز هم همون قدر بچه و بی کله ام که بودم

فکر کنم تا 80 سالگی هم به همین روند ادامه بدم


تنها فرق امسال با سال های قبل اینه که امسال متاهلم که اونم خیلی مسئله جالب توجهی نیست

ولی از الان باید همه تلاشم رو بکنم که جوون بمونم چون از این به بعد همه به چشم یه زن پا به سن گذاشته نگاهم می کنن


ای بابا هیچ کس نمی فهمه که من در این سن هم چشمم دنبال کودکانه ترین اشیا مثل گل سرهای جیگیلی می ره

همیشه نگاه می کنم چه چیزی مناسب دخترای 5 ساله است تا همون رو برای خودم بخرم



احتمالا هیچ وقت عاقل نخواهم شد

خرید کردن مرحوم قاضی


یکی از اعلام نجف نقل می کرد: «من یک روز به دکان سبزی فروشی رفته بودم دیدم مرحوم قاضی خم شده و مشغول کاهو سواکردن است و به عکس معمول، کاهوهای پلاسیده و آن هایی را که دارای برگ های خشن و بزرگ هستند را بر میدارد

من کاملاً متوجه بودم تا مرحوم قاضی کاهو ها را به صاحب دکان داد و ترازو کرد و مرحوم قاضی آن ها را زیر عبا گرفت و روانه شد. من که در آن وقت طلبه جوانی بودم و مرحوم قاضی مسن و پیرمردی بود به دنبالش رفتم و عرض کردم آقا سؤالی دارم، چرا شما به عکس همه، این کاهوهای غیر مرغوب را سوا کردید؟

مرحوم قاضی فرمود: آقا جان من! این مرد فروشنده شخص بی بضاعت و فقیری است و من گاهگاهی به او مساعدت می کنم و نمی خواهم چیزی به او داده باشم تا اولاً آن عزت و شرف و آبرو از بین برود و ثانیاً خدای نخواسته عادت کند به مجانی گرفتن و در کسب هم ضعیف شود. برای ما فرقی ندارد کاهوهای لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها و من می دانستم که این ها بالاخره خریداری ندارد و ظهر که دکان را ببند آن ها را به بیرون خواهد ریخت لذا برای عدم تضرر او مبادرت به خریدن کردم

 

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

- خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم. این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

- خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.

- خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستانم  بوده ام.

- خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

- خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

- خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای دارم.

- خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

- خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.

- خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

- خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.

- خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

- خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

 


زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را
طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

یه سری به این لینک بزنید


شاید دارایی های ما یه کمی توی چشممون بیاد


http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920124000178

 

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى مى‏کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.

وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:

خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمى‏کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ

 


مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم

   1       2       3       4       5       ...       22    >>