X
تبلیغات
رایتل

مفسر

 این متن برام میل شده بود  

فکر کردم ارزش انتشار داره

 

 

نمی دانم چقدر درست باشد اما همیشه برای من یک شباهتی بین بعضی خصوصیات "دین" با حضرت عباس علیه السلام وجود دارد ...

خدا توی قرآن می گوید دین برای من چیزی جز اسلام نیست... یعنی تسلیم شدن. یعنی انقیاد و به بند کشیده شدن...

"إنّ الدین عند الله الإسلام"

سر تا پای دین را هم وقتی نگاه کنی مجموعه ای از محدودیت هاست.

یک سری غل و زنجیر است که خودت با اختیار خودت به دست و پای خودت می بندی .

حق و حقوقی هم به تو می دهد اما همین حق و حقوق هم انگار با کلی تکلّف یا تو بگو تکلیف در هم آمیخته اند...

نمونه ی بارز این محدودیت ها همین "حجاب".

بالأخره هر چقدر هم که مصونیت و از این جور چیزها باشد اما خداوکیلی باز هم محدودیت است...

از نماز و روزه و خمس و زکات و حج بگیر که هر کدامشان کلی تکلیف و تکلف و محدودیت روی دوشت می گذارند تا جهاد که تا جانت را نگیرد ول کن نیست...

حالا تو بگو این ها محدودیت نیست عین آزادی ست... عیبی ندارد آزادی ست... اما دلم می خواهد جلوی تیر و گلوله جمال مبارکت را زیارت کنم... بالأخره شوخی نیست که. جنگ است.یکی می کشد یکی کشته می شود... باید جانت را تقدیم کنی و هیچ شکایتی هم نداشته باشی...و طوری راضی باشی که یک وقت اجرت ضایع نشود...باید التماس کنی که اگر مُردی خدا این مردن را از تو قبول کند...

این هایی که گفتم هم خود دین نیستند. تبعاتش هستند.. خدا می گوید دین آن تسلیم شدن اول کار است... پذیرفتن این که هرچیزی شنیدی بگویی چشم.... اختیاری از خودت نداشته باشی...

دین را از بیرون که نگاه کنی تقریباً همین شکلی ست که من توصیفش کردم...

یعنی یک رساله ی عملیه است با کلی خرده فرمایش ریز و درشت...

دین را از بیرون که نگاه کنی؛ تسلیم که نشده باشی ؛انگار خدا فقط چهره ی اخم آلودش را نشانت می دهد.

حتی تهدید می کند که اگر تسلیم من شدی حق برگشت نداری... مرتد می شوی و باید حلق آویزت کنند...

اما تسلیم که می شوی انگار اوضاع طور دیگری می شود... معنای خیلی چیزها با هم عوض می شود...

معنای آزادی و اسارت...معنای لذت و سختی... حتی معنای عاقل بودن و دیوانه بودن...

این ها را نمی دانم فقط حدس می زنم چون خودم آن جوری که خدا گفته تسلیم نیستم...

مسلمان بودنم آن جوری ست که امام حسین فرموده:بنده ی خدا که نیستیم اما تا وقتی که اموراتمان بگذرد خب یک دینی هم داریم...یک نماز و روزه ای هم به جا می آوریم...

"أالناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درّت معایشهم..."

راستش من نمی دانم اگر دین را از داخل نگاه کنیم چه شکلی ست... شاید بلد باشم یک توصیفاتی از خودم ببافم اما راستش این است که خودم ندیده ام...فقط می دانم وقتی تسلیم می شوی خدا چهره ی دیگری از خودش نشان می دهد...

خیلی سال پیش شاید حدود پانزده مقتل سیدالشهدا را به ترتیب شروع کردم به خواندن. یعنی برای یک کاری مجبور بودم همه ی این ها را بخوانم...

یادم هست داستانی خواندم که الآن مطمئن نیستم توی مقتل خوارزمی بود یا ناسخ التواریخ امابعضی از نقاط آن داستان هیچ وقت از ذهنم پاک نشد...

روز عاشورا قبل از شروع جنگ عمر سعد پیکی را به خیمه ی امام حسین علیه السلام فرستاد تا پیامی را از طرف عمرسعد بفرستد. ظاهراً پیشنهاد مجدد بیعت با یزید بود...

پیک عمر سعد  به خیمه های امام حسین نزدیک می شد... آن جا ننوشته بود که نگهبان خیمه چه کسی بود اما قاعدتاً محافظت از خیمه ها باید به عهده ی حضرت عباس علیه السلام باشد... حالا یا خودش یا نیروهای تحت فرمانش...

بالأخره جناب پیک را به خیمه ی امام راه ندادند... گفتند اگر می خواهی وارد شوی باید اسلحه ات را تحویل بدهی...

به خیمه ی امام که بخواهی وارد شوی باید اول سلاحت را به عباس بن علی تحویل بدهی... باید اول نگاه سنگین و اخم آلود او را تاب بیاوری...

جناب پیک هم تاب نیاورد و برگشت...

این بار عمرسعد یک قاصد دیگر فرستاد...

از قضا جناب قاصد، اسلحه اش را تحویل داده بود و وارد خیمه شده بود و پیام عمرسعد را رسانده بود و امام توی چشم هایش نگاه کرده بود و...

امام فرموده بود خب پیامت را دادی؛برو...

پاهایش سست شده بود...

دلش گیر کرده بود...

نتوانسته بود برود...

گفته بود من تازه شما را پیدا کرده ام... کجا بروم...

مانده بود و شده بود یکی از شهدای کربلا...

ما که نمی دانیم نگاه امام با او چه کار کرده بود... ما که نمی دانیم آنجا چه دیده بود...

همین قدر می دانیم که سلاحش را تحویل حضرت عباس داده بود و وارد خیمه ی امام  شده بود...

 .....

گاهی فکر می کنم همه ی آن دشواری هایی که از دین داشتن به نظرمان می آید نه سخت بودن امر و نهی خدا و گناه نکردن و واجب و حرام است و نه هیچ چیز دیگر...

همه ی سختی کار فقط یک لحظه است... آن لحظه ای که می خواهی بند شمشیرت را از کمرت باز کنی و سلاحت را تحویل بدهی...

این مخالفت هایی که خیلی از ما می کنیم؛ این غرهایی که می زنیم و.... ربطی به عقل و منطق و این جور چیزها ندارد همه اش به خاطر آن سلاحی است که هنوز دور کمرمان است

مال آن گاردی است که از دم در گرفته ایم

اصلاَ تو که هنوز وارد نشده ای با چی داری مخالفت می کنی؟

اصلاً.... استغفرالله...

............

 

زائرانی که می روند کربلا یک رسم قشنگ دارند

قبل از زیارت امام حسین می روند جلوی در حرم حضرت عباس؛ دار و ندارشان را؛ "من" شان را تحویل می دهند...

آن وقت سبکبار و تسلیم راه می افتند به طرف حرم امام حسین