X
تبلیغات
رایتل

مفسر


پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی؟ 
  
 گفت:فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام 

گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟ 
  
گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام


گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟ 
  
گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام 

گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای! 
  
گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام 
  
گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟ 
  
گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام 
  
گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای! 
  
  
گفت :من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟ 
  
گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام 

گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟! 
  
گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام 
  

گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟ 
  
گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام 

گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟! 
  
گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام 

گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟ 
  
گفت : بیکارم   ولی از بهر کار آماده ام 
  
  
گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس 
این شادی ز چیست ؟!

.

.

.

.

 

  
گفت : یک زن داشتم ، 
اینک طلاقش داده ام!!!