X
تبلیغات
رایتل

مفسر

 


سی امین زمستون زندگی ام با یه کولاک سهمگین آغاز شد

18 اسفند روز جمعه بود و من طبق معمول روزهای جمعه تا ظهر خوابیده بودم که یه دفعه همسایه ام زنگ زد و گفت که می خواد یه خواستگار جدید رو با خودش بیاره و مامان من هم طبق معمول قبول کرد و برای همون روز قرار گذاشت ولی من برعکس همه دفعات دیگه غرغر نکردم

ولی تو دلم همیشه سوال بود که چرا همسایه ها وآشناهای ما اینقدر مشتاق شوهر دادن من هستن!!!

این دفعه صدم بود که یه نفر رو به من معرفی می کردن خلاصه مامان مثل همیشه رفت خرید کرد و میوه شیرینی ها رو چید روی میز و من هم مثل همیشه رفتم حموم و بعد هم لباس پوشیده روی کاناپه ولو شدم

قرارمون برای ساعت سه و نیم بود که فکر کنم ساعت پنج و نیم سر و کله مهمونا پیدا شد. سه نفر بودن آقای همسایه که تا حالا ندیده بودمش، خواستگار مربوطه و خواهر خواستگار مربوطه!!!!!

وقتی دیدمش به نظرم خیلی قدبلند و کشیده و خوش اندام اومد فقط از اون روز کت شلوار طوسی اش رو یادمه و یکی هم اعتماد به نفس فوق العاده اش.

یک کمی با هم حرف زدیم. کلا خیلی سوال توی ذهنم نبود حوصله فکر کردن هم نداشتم. هیچ حس خاصی نسبت بهش نداشتم فقط برام عجیب بود که گفت هیچ سوالی از من نداره.

اخرش هم خواهرش پرسید خب نظرت چیه که من شاخ دراوردم مگه ممکنه توی کمتر از یک ساعت صحبت کردن بشه جواب داد.

دو روز بعد روز یکشنبه زنگ زد من هم گفتم حالا بیا با هم بحرفیم اون هم اومد دوباره با 2 3 ساعت تاخیر

وقتی دیدمش خیلی ازش بدم اومد ولی با این حال یه چند ساعتی رو با هم صحبت کردیم و بعد رفتش.

روز دوشنبه عصر اومد دنبالم که با هم بریم بیرون. زنگ زد به تلفن خونه و گفت که جلوی در منتظره دوباره با یک ساعت تاخیر.

وقتی رفتم بیرون دیدم توی ماشینش نشسته. از ماشین پیاده نشد. سمت من نگاه نکرد. منظر موند تا من سلام کنم بدون این که نگاه کنه جواب داد و بدون این که بپرسه کجا میره راه افتاد.

کل راه هم یه کلمه هم حرف نزد و فقط گاهی غرولندی به راننده های دیگه می کرد. حتی سعی هم نکرد توی آینه یواشکی منو نگاه کنه

صاف هم ما رو برد وسط یه ترافیک وحشتناک. ضمن این که مسیر رو هم اشتباه رفت و کلی ما رو الکی چرخوند. کمربندش رو هم نبسته بود.

من داشتم فکر میکردم اخه این ادمه که باهاش اومدم بیرون؟؟؟؟

یه کسی که یه ذره ادب و احساس نداره !!!!

چند بار خواستم بگم که منو برگردون خونه مون ولی نمی دونم چرا نگفتم

فقط یه چند لیتری پشت صندلی اشک ریختم.

جلوی یه پارکی تو کرج نگهداشت که من موقع پیاده شدن پام رفت توی گل و به عصبانیتم اضافه شد بعد پرسید بستنی می خوری؟ منم گفتم اره. رفت توی مغازه و به مغازه دار گفت آقا بستنی سنتی چی داری؟!!!!!

مغازه دار هم با لحن تمسخرامیزی یه چیزی پروند.

رفت دو تا بستنی برداشت گذاشت رو میز. صندلی اش رو کشید عقب و نشست . بدون گفتن چیزی.

من داشتم می ترکیدم. تلاش کردم صندلی رو بکشم عقب ولی نتونستم مجبور شد از جاش بلند شه و صندلی منو بیاره بیرون. بعد هم بستنی رو گذاشت جلوم بدون این که درش رو باز کنه.

شروع کردم بازی کردن با بستنی یه قاشق خوردم ولی انقدر ناراحت بودم که نتونستم قورتش بدم

تازه فهمیدم بستنی خوردن توی اون هوای سرد چه طرح ابلهانه ای بوده.

ولی اون با سرعت و و لع داشت می خورد تا این که من گفتم میشه از اینجا بریم؟

پاشد حساب کرد و راه افتاد بعد از چند ثانیه دستام کرخ شده بود به خاطر حمل بستنی! بهش گفتم میشه اینو بیارید؟ اونم گرفت و گذاشت روی بستنی خودش.

بعد از دقایقی سکوت گفت چی ناراحتت میکنه؟ - ضمایر رو مفرد میاورد و هیچ تلاشی هم برای مودبانه و رسمی حرف زدن نمی کرد.

منم گفتم بی احترامی و بی توجهی.

اونم گفت احترام دو طرفه است.

خیلی زورم اومد بچه پر رو هر کاری می خواد می کنه تازه زبونش هم درازه.

خلاصه که همین طور حرف زدیم و اذان مغرب شد و من تعجب کردم که چرا پیشنهاد نداد بریم نماز بخونیم؟؟!!!

همین طور توی سرما حرف زدیم و راه رفتیم اخرش گفت بالاخره نظرت چیه؟ من گفتم نمی دونم. در حالی که توی قلبم می دونستم که می خوام از شرش خلاص بشم

گفت چند روز دیگه وقت لازم داری تا تصمیم بگیری؟

من هم یه جواب سربالا دادم.

بعد از اینکه سرما توی مغز استخوانم نفوذ کرد گفتم میشه از اینجا بریم؟

اونم گفت باشه و یه کم دیگه درمورد خودش و خوبی هاش گفت و اخرش هم اعلام کرد که من تمام ویژگی های همسر مورد نظر اون رو دارم. بعد منو برد یه رستوران درپیت با سرویس دهی مزخرف.

منم همش نگران زمان بودم که داشت میگذشت و مامانی که چشم به راه بود.

توی راه برگشت شروع کرد درمورد مسایل سیاسی صحبت کردن و انتخابات و این حرفا.

ساعت 10شب رسیدم خونه. منو جلوی در پیاده کرد و موقع خداحافظی دوباره منو نگاه نکرد.

حتی صبر نکرد من برم تو خونه.

وقتی رسیدم مامانم نصفه جون شده بود و خواهرم اومده بود که مانع خونریزی بشه!!!!

بهشون گفتم که خوشم نیومد و دوست دارم بهش جواب منفی بدم ولی گفتن نه بچه مذهبی جماعت بلد نیست چه جوری با یه زن رفتار کنه . تو الان بهش نامحرمی بعدا خیالت راحت رفتارش عوض میشه و خلاصه رای منو زدن.

فرداش با باباش اومد خونه مون و با برادر من کلی صحبت کردن.

روز بعدش که چهارشنبه بود من با استادم که مشاوره حرف زدم و اونم گفت که خیلی سخت نگیر و درست میشه .

پنج شنبه دوباره تنهایی اومد و دوباره چند ساعتی رو با هم حرف زدیم و اخرش هم یه چیزی در مورد خودش گفت که فکر منو مشغول کرد.

مامانم بهش گفته بود باید اول مامانت رو ببینیم اونم به مامانش گفت که پاشه بیاد تهرون.

روز جمعه با مامان و خواهر دیگه اش اومدن خونه مون که مامانش از اون مهربونا بود خدارو شکر.

مادر جان ماهم وقتی خیالش راحت شد اعلام کرد که جواب ما مثبته .

من اون روز داشتم می مردم. اصلا خوشحال نبودم در اثر سرمای هوا و بستنی اون شب سرماخوردگی بدی گرفتم وضعیت جسمی ام فاجعه بود. وضعیت روحی ام هم تعریفی نداشت.

اصلا خودم نبودم.

منی که همیشه می گفتم ادم باید چند ماه دوره اشنایی اش طول بکشه چندین جلسه مشاوره بره در عرض یک هفته جواب مثبت دادم. و الان که یه ماه از عقدم میگذره، هر روز از خودم میپرسم آیا اشتباه نکردم؟؟؟!!!

از بدشانسی من شب عید این مسئله پیش اومد و من دربدر دنبال مشاور گشتم ولی هیچ جا رو پیدا نکردم که زود جواب بدن.

شنبه شب بله برونم بود که برام یه پارچه چادر سفید، یه روسری و یه انگشتر و یه دسته گل اوردن با یه عالمه میوه و شیرینی و مهمون!!!

اون روز خیلی سخت گذشت چون جلوی یه عالمه مرد غریبه پارچه رو انداختن سرم و ازم فیلم گرفتن.

خواهرام بهم خندیدن حسابی.

یکشنبه رفتیم ازمایش دادیم که خیلی فاجعه بود. ترجیح می دادم ازمایش خون بدم تا....

جلسه مشاوره پیش از ازدواج هم به علت جلسه داشتن و شب عید بودن کلا منحل شد و تنها قسمت جالب ماجرا که درموردش کنجکاو بودم، حذف شد!!!

وقتی جواب ازمایشمون اومد تصمیم گرفت که همون شب بریم مشهد برای عقد. البته من ازش خواسته بودم که بریم حرم امام رضا عقد کنیم که اونم با کله قبول کرد.

نصفه شب ساعت دو و نیم اومدن و با هم به سمت مشهد راه افتادیم.

کل راه جز چند کلمه با من هیچ حرفی نزد و به من نگاه هم نکرد. منم فکر می کردم جلوی خانواده اش خجالت می کشه ولی تا همین امروز هم همین جوریه و همین مسئله است که باعث میشه به همه چیز شک کنم.

عقدمون توی دارالحجه، زیرزمین حرم امام رضا قبل از اذان ظهر خوانده شد و من برعکس تصورم که فکر می کردم موقع خوندن عقد یه دفعه ای همه چیز عوض میشه، دیدم که هیچ چیز عوض نشد و همه چیز مثل سابقه.

وقتی برای اولین بار دستش رو گرفتم احساس کردم یه جریان مذاب توی رگ هام راه افتاد.

بعد از نماز منتظرش بودم و فکر می کردم الان چه چهره مشتاقی رو میبینم ولی اولین ضربه روحی همون موقع بهم خورد و تازه فهمیدم ازدواج با یه مرد ایرانی از نوع شهرستانی اش چه پیامدهای ناگواری به همراه داره   اگه نگم یه خریت اساسیه!!!!

ادمی که یا احساس نداره یا اگر هم داره بلد نیست بروز بده

موقع سال تحویل پیشم نبود چون رفته بود کت داداش 27 ساله اش رو از ماشین بیاره و بهونه اش این بود که داداشم بلد نیست و گم میشه.

موقع سال تحویل به اندازه کل عمرم گریه کردم و از خدا خواستم که این اخرین سال تحویل عمرم باشه.

هنوز هم همین ارزو رو دارم.

کلا 48 ساعت اول ازدواجم وحشتناک بود که با بی توجهی و بی ادبی های فاحشی همراه شد.

هیچ وقت به خاطر اون روزها نمی بخشمش.

اون سفر مشهد انقدر بد بود که الان که میگه با هم بریم مشهد هیچ میلی به رفتن ندارم چون خاطرات بدم برام زنده میشه.

چند بار خواستم همه چیز رو به هم بزنم ولی هیچ کس نبود که پشتم وایسه. اگه اون روز بابام بود حتما طلاقم رو گرفته بودم.

بعد توی راه برگشت داداشش رفت جلو نشست . من و مادرشوهرم و جاری ام پشت بودیم. همه اش منتظر یه نگاه بودم یه جمله که با من حرف بزنه ولی همه اش اسم سمیرا رو می شنیدم نه اسم خودم رو. مدام هم با موبایل حرف می زد .

حتی همین حالا هم وقتی یادش می افتم اشکم در می یاد . چنان احساس بی کسی می کردم که توی موبایلم دنبال یه اسمی می گشتم که بتونم یه کمی باهاش حرف بزنم و پیداش کردم وقتی به خواهرم زنگ زدم وقتی خواهرزاده ام گفت خاله امسال عید بدون تو اصلا مثل عید نبود خدا می دونه که چقدر خوشحال شدم که این جمله رو فورا به اون هم گفتم.

بهش گفتم می دونی چی فهمیدم این که ده هزار تا صاحب داری و من تازه شدم ده هزارو یکمی

گفت درست فهمیدی

به هرکی اینو گفتم خشکش زد که شوهر تو عجب ادم کج فهمیه.

یعنی نمی دونه ادم به زنش همچین حرفی نمی زنه؟؟؟

وقتی نزدیک خونه مون شدم، همش می گفتم وای بوی وطن میاد چقدر برگشتن به خونه فوق العاده است.

به جلوی خونه که رسیدم دیدم همه اعضای خانواده ام هر 20نفرشون جلوی در ایستادن منتظر ما و من به سمت شون دویدم. وقتی خواهرزاده هام برادرم و خواهرام رو در اغوش کشیدم همه فکر می کردن که به خاطر ازدواجم خوشحالم . در حالی که از دیدن اون ها بود که انقدر شاد بودم.

بعدا به اون ها گفتم که توی زندگیم انقدر از دیدن کسی خوشحال نشده بودم.

اینکه خانواده ای دارم که دوستم دارن و منتظر من هستن. اینکه عزیز هستم و همه احساس های خوبی که اون ها به من دادن و شوهرم حتی ذره ای از اون ها رو به من نمی داد.

احساس می کردم شوهرم بزرگترین دشمن جونم شده که نمی دونم چه جوری باید از شرش خلاص بشم.

ادمی که با همه حرکاتش زجرم می ده.

با همه خوبه ولی به من که می رسه هیچی بلد نیست.

چند روزی رو که با هم توی خونه ما بودیم و مهمونی می رفتیم خوب بود.

توی راه ملایر هم با من خوب بود ولی وقتی پامون به ملایر رسید دوباره روز از نو روزی از نو.

پدرش که توی جمع هر ایرادی می تونست به من گرفت. یه دفعه می گه چرا زود غذا می خوری یه دفعه میگه چرا کند غذا می خوری.!!!!

کلا یه کلمه مثبت از دهنش خارج نمیشه

دقیقا مثل شوهر من.

اونجا همه اش مهمونی رفتیم و من هم اصلا از حرفاشون سر در نمی اوردم چون لری حرف می زدن.

اولین دفعه که یه اسکناس 5 تومنی کهنه مچاله رو به عنوان عیدی گذاشتن توی دستم خیلی بهم برخورد و این رو نشانه تحقیر اون ها دونستم ولی بعد که توی هر خونه ای تکرار شد فهمیدم یه رسم دهاتی زشته که باید بی خیالش شم.

در هر صورت طرف حساب من شوهرم بود که زور می زد هدیه اون ها رو خیلی ارزشمند و قابل دار نشون بده در حالی که در مورد هدیه هایی که طرف من بهش داده بودن هیچ حرفی نمی زد.

توی مشهد پدرش هم یه ساعت زشت به من داد که خیلی ازش تعریف کرد که من بعد که دقت کردم لکه های چربی روش نشون می داد که مستعمله.

یه پلاک زپرتی هم توی مشهد بهم دادن که ازم پس گرفتن . دوباره توی ملایر بهم دادن و چند روز پیش دوباره ازم پس گرفتن. جالبه شوهرم این رو نشونه بی احترامی نمی دونه و اصلا توجه نمی کنه که با این کار ها دارن منو تحقیر می کنن.

اخرشم دو تا النگو به من دادن که چند روز پیش دو تا النگو دیگه هم بهش اضافه شده و شوهرم تمام مدت داره ازشون تعریف می کنه. در حالی که توی فرهنگ ما این یه جور بی احترامیه که از هدیه خودت تعریف کنی.

خلاصه سفر ملایر هم بهم بد گذشت.

مثلا یه دفعه زینب خواهر شوهر کوچکم داشت سفره پاک می کرد و با من هم حرف می زد و می خندیدیم که ناهید خواهر بزرگترش با عصبانیت سرش داد کشید که چیه صداتون به این بلندیه. یه سفره رو چقدر طول می دی.

زینب هم اروم به من گفت حالا نمی گه بچه خودش تمام مدت داره هوار می کشه.

من این رفتار رو مستقیما به خودم گرفتم.

رفتار بقیه هم چندان تعریفی نداشت.

حتی محمد مهدی بچه مریم خواهر شوهرم هم در جواب چیزی که درمورد عکس گفته بودم به من گفت درمورد مامان من درست حرف بزن.

در حالی که منظور من اصلا مادر اون نبود.

مادربزرگ شوهرم هم خیلی چپ چپ منو نگاه می کرد.

تمام این مدت هروقت از شوهرم خواستم منو بیرون ببره یه جواب سربالا شنیدم که به ناراحتی هام اضافه می کرد.

چیزی که مرتب توی فکرم می گذشت این بود که اگه بابام زنده بود هیچ کس جرات نمی کرد با من که عمری عزیز دردونه بودم این طوری حرف بزنه.

از شوهرم روز به روز بیشتر بدم می اومد که این جور منو خوار کرده بود.

وقتی داشتیم برمی گشتیم بدون هماهنگی با من یه دفعه ای زنگ زد و منو با خودش برد خونه عمه اش توی اراک که منو دوباره ناراحت کرد چون خواهر من شام درست کرده بود و منتظر ما بود.

توی راه مثل شمر بد اخلاق بود حرف می زدم نمی خندید.

سیب گذاشتم توی دهنش دستم  رو پس زد که داری خفه ام می کنی.

می خواست یه چیزی نشونم بده یه دفعه ای می زد رو پام.

الان هم با همه زن های نامحرم به راحتی گرم می گیره به همه زل می زنه می گه می خنده در حالی که به من که می رسه هیچی.

به همه می گه گلم عزیزم هستی من در حالی که به من فقط اسمم رو می گه بدون اینکه یه جان بذار تنگش.

حرف می زنم منظورم رو اشتباه می فهمه.

توی حرف من می پره.

فقط هم منو برای یه چیز می خواد...

خیلی با تحکم حرف می زنه. فکر می کنه من سرباز زیردستش هستم.

فکر می کنه من کلفتم توی ملایر می گفت پاشو سبزی پاک کن سفره رو جمع کن لباسم رو بدوز.

همه اش از پیرزن های دهاتی دوربرش تعریف می کنه که چه جوری خونه داری می کنن و چه جوری به شوهر خدمت می کنن. واقعا مقایسه هاش مسخره و درداوره که این ها انتظار دارن من بعد از عمری درس خوندن مثل زن ها ی شهرستانی فرش ببافم نون بپزم هرروز لباس های شوهرم رو رفو کنم بشورم و اتو بزنم.

دردم اینه که همه این ها رو قبلا حدس می زدم بهش گفتم ولی اون به دروغ خودش رو یه جور دیگه نشون داد.

بهش گفتم تو توی یه خونه مردسالار بزرگ شدی من توی دموکراسی محض.

من بچه اخر خونه ام کسی نمی تونه به من امرو نهی کنه

بهش گفتم تو توی ابراز احساسات مشکل داری ولی همه رو انکار کرد.

حالا من موندم و تصمیمی که گرفتم.

از این بدم میاد که فکر می کنه خیلی فوق العاده است.

خودش موقع رانندگی همه خلافی می کنه بعد وقتی دیگران خلاف کنن بهشون فحش می ده

به زن های توی خیابون ایراد می گیره و بد و بیراه میگه چرا اینا این شکلین ولی وقتی بهش می گم تو حق نداری به نامحرم نگاه کنی می گه خب جلوی چشم من هستن چی کار کنم باید کجا رو نگاه کنم.

کاملا ادم متظاهریه. و من هم به همین خاطر به اشتباه افتادم.

درد دیگه این که خانواده اش از همه نظر از خانواده من پایین ترن ولی سعی می کنه ان ها رو بالا ببره.

حلقه و ساعتش روی هم شد 2 میلیون تومن در حالی که برای 120 تومن پول ارایشگاه من انقدر حرف زد که مخم درد گرفت.

وقتی منو دید گفت قیافه خودت بهتر بود. وقتی دید ناراحت شدم گفت زن خوب می دونه که از شوخی شوهرش نباید ناراحت شه.

ولی با این حال هی گفت مگه ارایشگره چی کار کرده یه مو گذاشته یه ناخن و یه مژه.

خواهرشوهرا هم هیچ کدوم نگفتن که خوشگل شدم فقط هی در مورد موهای مصنوعی حرف زدن و اینکه باید موهام رو بلند کنم تا عروسی ام موهای خودم باشه و این حرفا

توی مراسم عقدم هم همه اش پچ پچ می کردن .

 

 

همه به من می رسن می گن دوران نامزدی خیلی خوبه بهترین دورانه

و من فکر می کنم چیه این دوران خوبه؟ من که جز فشار روحی و سرکوب احساسات چیزی عایدم نشده

الان هر هفته شوهرم پنج شنبه شب میاد خونه ما می شینه سر سفره ای که من براش پهن کردم تلویزیون رو یه جوری نگاه می کنه انگار تا حالا ندیده. اون هم سریال ها و فیلم های ایرانی تکراری مزخرف.

غذاش رو که تموم کرد می کشه کنار من مثل گارسون جمع می کنم ظرفا رو می شورم چای میارم.

فرداش صبحونه و ناهار هم به همین شکل. بعد خداحافظی می کنه می ره من هم باید لباس و ملافه های کثیف رو بشورم. این شده برنامه روز های تعطیل من.

مرتب هم می خواد به من انگ تنبل بودن بزنه

در حالی که خودش از همه تنبل تره . من یه دفعه بهش گفتم این لباس منو بذار توی کمد

پرتش کرد روی بقیه وقتی اعتراض کردم گفت خب درش رو می بندیم کسی نبینه

یه کارت شارژ ازش خواستم 5 روز طول کشید اخرشم یه کارت 2 تومنی خریده بود.

مامانم گفت برای چی خودت رو بی شخصیت می کنی؟ هر چی می خوای خودم برات می خرم.

خلاصه همه چی بده.

روز سیزده فروردین ما با هم تنها بودیم دوباره من موندم توی اشپزخونه اونم جلوی تلویزیون  و بعد هم رفت خوابید.

هیچ وقت از هیچ چیز من تعریف نمی کنه. فقط دنبال نقطه ضعف می گرده.

یه ادم لجباز و انتقام جو که کوچک ترین چیزی رو بی جواب نمی ذاره.

من همه اش به طلاق فکر می کنم و از خدا می پرسم چرا این بلا رو سر من اورد. من که با مجردی ام مشکلی نداشتم.

حاضرم هر کاری بکنم برای اینکه یک بار دیگه به گذشته، به سکوت و ارامشی که داشتم برگردم.

کسی خونه عزراییل رو بلد نیست؟؟؟