X
تبلیغات
رایتل

مفسر


چقدر سرنوشت می تونه تلخ باشه

من از روز اول ازدواج احساس بدبختی می کردم ولی دیگه به شرایط بد خودم عادت کرده بودم  ولی      الان با فهمیدن اینکه طرفم از اول مشکل اخلاقی داشته و با این وجود اومده با من ازدواج کرده حالم از بد گذشته

دردناکش اینه که قانون هیچ حمایتی از من نمی کنه و اصولا مشکل اخلاقی رو نمیشه ثابت کرد و اون طور که وکیل به من گفت اصلا مجازات هم نداره  فقط به عنوان دلیل طلاق میشه ازش استفاده کرد

بقیه هم به من میگن که طلاق بگیر ولی من به این فکر میکنم که با طلاق مشکلم حل نمیشه احساس بدبخت بودن و ناکامی رو با چی میشه حل کرد؟

با طلاق گرفتن مجبورم که هر جور شده کار پیدا کنم و با شرایط فعلی معلومه چه جور شغل هایی رو باید بپذیرم

بعد 7 سال هم باید دخترم رو به همچین ادمی بدم که معلومه چه سرنوشتی پیدا می کنه پس برای اینکه با دخترم بمونم مجبورم به این زندگی ادامه بدم بهتره بگم به این مردگی 


چقدر یه ادم می تونه بدبخت باشه؟

درد اینجاست که همه ادمایی که این طرف رو می بینن خیلی دوستش دارن و همیشه به من میگن چقدر شوهر خوبی داری و من باید در حالی که تو دلم اتیش گرفته لبخند بزنم که یعنی بله همین طوره که شما میگید

نمی دونن این اژدهای هفت سر چند تا رو داره و هزار تا تصویر مختلف می تونه از خودش نشون بده


تلخی قصه اینجاست که همیشه فکر می کردم حتما ازدواج موفقی خواهم داشت و با خصلت هایی که من دارم با هر مردی ازدواج کنم شوهرم منو می پرسته غافل از اینکه یه موجودی سر راهم قرار می گیره که اصلا مرد نیست و به هیچ کدوم از چیزایی که یه مرد علاقه داره تمایلی نشون نمی ده

چقدر من غمگینم

هر روز به این فکر می کنم که این حق من نبود و لیاقت من داشتن همچین زندگی نبود ولی حالا به خاطر دخترم   به خاطر اینکه توی یه خونه بزرگ بشه و نیازهای اولیه اش براورده بشه چاره ای به جز پذیرفتن این سرنوشت تلخ ندارم

قبل ها همیشه دیگران رو به خاطر سست بودن و بی ارادگی ملامت می کردم اما نمی دونستم که بعضی چیزا اتفاق میفته و یه ادم بااراده رو زمین گیر میکنه 

اعتقاداتم هیچ کمکی به من نمی کنه و همین طور داره هر روز کمرنگ تر و بی معنی تر میشه و حالا می فهمم چرا ادما کفر میگن  چون انتظاراتی که از خدا داشتن براورده نشده

من وقتی داشتم می رفتم عقد کنم به خدا گفتم خدایا من نمی دونم چه اتفاقی میوفته ولی اگه می دونی خوشبخت نمی شم به همش بزن خیلی موارد بوده که من دوست داشتم جور شه ولی تو نذاشتی حالا اینک اگه خوب نیست نذار بشه ولی خدا وایساد و نگاه کرد  یک سال بعد گفتم خوبه اگه مشکل برای بچه دار شدن داشته باشم یه بهونه خوب برای طلاق دارم و به همه می گم من نازا هستم و خلاص اما بدون مشکل بچه دار شدم و الان باید به حال بچه ام که توی همچین خونه ای به دنیا اومده گریه کنم  با داشتن پدری که مایه ننگه

من توی مشهد حرم امام رضا عقد کردم تا خوشبختی ام رو امام رضا ضمانت کنه تا شاهد عقدم باشه اما چی شد؟ هیچی از داشتن یه زندگی معمولی برای همیشه محروم شدم    ارزو داشتم مثل هر زن دیگه ای مورد مهر و احترام باشم و بچه های خوبی رو بزرگ کنم نظر و سلیقه ام مهم باشه  و یه زندگی خیلی معمولی و ساده داشته باشم

شاید ارزو ام از بس کوچیک و ساده بود امکان تحقق پیدا نکرد

نمی خوام از خدا و اهل بیت شکایت کنم می خوام قبول کنم که این مجازات گناه های کل زندگیمه ولی مجازات به نظرم خیلی بزرگ تر میاد و راه رو برای هرچی توبه است می بنده با شرایط روحی که من دارم هیچ حس دعا و معنوی ندارم  مثل یک مرده متحرک به همه چیز نگاه می کنم و هیچ اثری از حیات تو وجودم نمونده

فقط زنده ام تا دخترم رو بزرگ کنم 

این منصفانه نبود